خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

اثر علیرضا میرابی

 

خاله پدرم، آنچنان پیرزن بامزه‌ای بود که نگو. گاه‌گداری می‌اومد خونه‌مون و یه هفته‌ای می‌موند. موهای جوگندمی خوشگلی داشت. وقتی شونه می‌کرد و می‌بافت، از دو طرف شونه‌هاش تا کمرش می‌رسید. با اومدنش، دیگه سوروسات مادربزرگم کاملا به راه میشد. با همدیگه مدام از خاطراتشون تعریف می‌کردند. می‌نشستند توی حیاط به یاد قدیم، رختشویی با دست. هرچی مامان می‌گفت بدید بریزم توی ماشین، قبول نمی‌کردند. کارهاشون عالمی داشت. اگر هم که می‌خواستند با هم بروند حموم، دیگه برای خودش قصه‌ای بود. ساعت‌ها خیالِ بیرون اومدن، نداشتند. یه بار من هم باهاشون رفتم. اونقدر آروم به شستشو مشغول بودند و همزمان هم حرف می‌زدند که حوصله‌ام سر رفت، زدم بیرون. بدشون نمی‌اومد که مامان حکایت قدیما، کوفته و آب انار هم براشون بفرسته حموم. گاهی اون یکی خواهرشون هم می‌اومد و بعضی وقت‌ها هم مادربزرگ مامانم. دیگه نورعلی‌نور می‌شد و بساط خوشی من هم ردیف. چراکه عاشق پیرزن‌هام و هرچی هم تعدادشون بیشتر، بهتر. ساعت‌ها می‌نشستم پابه‌پاشون به حرف و نقل. انگار نه انگار که درس و زندگی دارم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شروع می‌کردم به جوون‌بازی خودم، سوال‌های مسخره پرسیدن. مثلا می‌پرسیدم: "شوهراتون چطور بودند؟" یکیشون فقط یه جمله می‌گفت: "خیر نبینه!" و بقیه، سکوت. می‌پرسیدم: "راز موفقیتتون توی زندگی چی بود؟" یکیشون می‌گفت: "زیبایی به‌اضافه برخورد صحیح و متین"، بقیه، تایید و سکوت. می‌پرسیدم: "چرا سیگاری شدی؟ شوهرت هیچی نمی‌گفت؟" یکیشون می‌گفت: "اون زمان، توی روضه‌های زنونه، قلیون چاق می‌کردند. وقتی ورافتاد، خانم‌ها عادت کرده بودند، سیگار افتاد به کار. شوهرم هم عاشقم بود، هیچی بهم نمی‌گفت" و بقیه تایید. باز هم پرسیدم: "آشپزی و شوهرداری کدومتون بهتر بود؟"، چهارتایی یک‌صدا با هم گفتند: "بچه! تو درس و مشق نداری، بری پی کارت دست از سر ما برداری؟" و بلافاصله زدند زیر خنده.

سرمایی بود. اگر زمستون می‌اومد خونه‌مون، می‌نشست و بخاری علاالدین رو می‌گرفت توی بغلش. مامان می‌گفت خاله خدای ناکرده می‌سوزی، اما گوش نمی‌داد. خدابیامرز سیگار اشنو می‌کشید. به قول سعید، دود می‌کرد عین اگزوز اتوبوس از سرش بالا. یه بار سعید گفت مینا بیا سیگارش رو دستکاری کنیم. برداشت توی سیگار رو خالی کرد و به‌جاش، گوگرد سر چند تا کبریت رو تراشید و ریخت. همچین که بنده خدا روشن کرد، یهو آتش بزرگی شعله‌ور شد. ترسید. ما کلی خندیدیم ولی هیچی بهمون نگفت. وقتی عِرق جوونیم گل می‌کرد و هوس سخنرانی، برای پیرزن، کلی حرف می‌زدم که سیگار رو ترک کن، برای سلامتیت خوب نیست و هی می‌گفتم و می‌گفتم. اما، چنان خونسرد و زیبا به حرفام گوش می‌داد که از چشماش می‌فهمیدم میگه: "ای بابا! برو دنبال کارت، حوصله‌ام رو سر بردی".

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی می‌خواست بره، کلافه می‌شدم. دلم می‌خواست باشه، تا باز هم بنشینند و از اون قدیما بگویند. حرفاشون هم که هیچوقت تمومی نداشت و برای من هم تازگی خاص خودش. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم مامان چه حوصله‌ای داشته بنده خدا، یهو سه چهار تا پیرزن دور هم جمع بشوند و من هم بشم پنجمیش. او هم همه‌اش پذیرایی کنه و خم به ابرو نیاره. من که خودم الان هیچ حوصله ندارم ولی وقتی به اون دوران فکر می‌کنم، می‌بینم چه سر پرشوری داشتم. به هر چیزی علاقه نشون می‌دادم و می‌خواستم از همه امور سر دربیارم. اون‌ها هم من رو توی جمع خودشون راه می‌دادند و کاری به کارم نداشتند. خدا همه‌شون رو رحمت کنه و بیامرزه. یه وقتا فکر می‌کنم درسته که ازدست‌دادن بستگان، برای همه پیش میاد، اما زندگی برای من بدون اون‌ها، دیگه لطفی نداره. همه ذوق و شوقش ازبین‌رفته و سرد و بی‌روحه.

 

آدرس اینستاگرام من

 

 

اثر نفیسه کبریتی کرمانی

@naqsh_e_rang

 

 

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، خاطره
[ جمعه ۱۰ دی ۱۴۰۰ ] [ 14:10 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.