|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
وقتی تلویزیوندار شدیم، پدرم فقط شبها روشنش میکرد تا فیلمی ببینیم و بعد اون رو توی کمد میگذاشت و درش رو میبست که ما سراغش نریم. اونهم فقط فيلمهایی که به نظر خودش مجاز باشه، وگرنه هیچی به هیچی. همینش هم خوب بود، چراکه میتونستیم کارتون و کمدی کلاسیک رو تماشا کنیم. بعد از دیدن هر فیلم کمدی، هی هر سکانسش رو دوباره تعریف میکردیم و میخندیدیم. بابا از هرکدوم میپرسید مگه این فیلم رو ندیدهای؟! میگفتیم چرا. بعد هم میخندید که اینها رو ببین تو رو خدا! یه بار فیلم رو تماشا و ده بار برای هم تعریفش میکنند و میخندند. جالب وقتی بود که خالهاش میاومد خونهمون. چادر سر میکرد، رو میگرفت و مینشست جلوی تلویزیون. میخندیدیم و ازش میپرسیدیم چرا اینجوری؟ میگفت مردهای اون توو نامحرمند! من رو میبینند. بعدازظهرها برای استراحت و ناهار، ساعت 12 تا 2 رو تعطیل میشدیم. اگر یه وقت بابا خونه نبود، از فرصت استفاده کرده، سعید با یه سنجاق، قفل در کمد رو باز میکرد و بدون اینکه تلویزیون رو دربیاره سیمش رو از همونجا میزد توی برق. اینجوری ما گاهی ظهرها هم فيلم تماشا میکردیم. یه سریال بامزهای میداد من خیلی دوست داشتم، بههمین خاطر این کارِ هر روزمون شد. یه روز همینجور که مشغول تماشای تلویزیون بودیم یهمرتبه بیهوا، بابا اومد خونه. انگار چیزی جا گذاشته بود. سعید فوری تلویزیون رو خاموش کرد و درِ کمد رو بست. اما یادش رفت سیم رو از توی پریز دربیاره. اونقدر خدابیامرز، عجله داشت که متوجه نشد و رفت. مادربزرگم میخندید و میگفت: "خدا بهتون حواسِ جمع بده، سیم که توو برقه!". تازه دیدیم و حسابی ترسیدیم.
یه وقتا بابا به مامان میگفت: "نمیدونم چرا توی کمد بوی داغی میاد؟! انگار تلویزیون روشن بوده". مامان هیچی نمیگفت. نه دعوامون میکرد و نه چغلیمون رو به بابا، ولی همیشه مراقبمون بود که هر چیزی رو نبینیم. اما یک بار هرچی میگفت مدرسهتون دیر شد، بلند شید، گوش نمیدادیم. یهمرتبه دیدیم تصویر قطع شد. با خونسردی اومد و با قیچی، سیم رو چید و همونطور آروم رفت سر کارش. سیم، نصفش به پریز، نصفش به تلویزیون! یادم رفته سعید چطوری سیم رو درست کرد تا بابا متوجه نشه. یه مدت دکمهاش خراب شده بود، با سعید نوبتی با شست پامون نگهش میداشتیم. برای دیدن برنامههاش از هیچ تلاشی رویگردان نبودیم. بالاخره یواشیواش، یخ بابا آب شد و تلویزیون از توی کمد بهطورکل به بیرون انتقال پیدا کرد ولی همچنان مراقب بود. البته ما هم بچههایی نبودیم که خیلی برخلاف فکر و عقیدهاش کاری کنیم. وقتی تلویزیون رنگی اومد، فیلمی که میدیدیم رو فرداش از دوستام میپرسیدم که رنگ لباسهاشون چهجوری بوده. حالا چقدر همه چیز فرق کرده. غیر از تلویزیون اصلی، دست تکتک افراد خانواده یه موبایل، تبلت یا لپتاپ هست که خودش یه تلویزیون سیاره و باهاش هرچی رو میتوانند تماشا کنند با این حجم وسیع اطلاعات.
موضوعات مرتبط: خاطره [ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۵ ] [ 14:27 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||