|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
همه مزه زمستون به برف بازیشه. هروقت برف میاومد، بچهها توی حیاط برای خودشون کلی بازی راه میانداختند. از آدم برفی درست کردن گرفته تا سر خوردن و گلوله به هم پرتاب کردن، ولی سعی میکردم دو و سه باری ببرمشون آبعلی. چون اونجا بهخاطر زیاد بودن برف، هم میشه خوب بازی کرد هم برفش تمیزه. خوردن برف شیره هم که مزه خودش رو داره. کلی رخت و لباس میبردم که مرتب براشون عوض کنم تا سرما نخورند. یه کیسه بزرگ رخت خیس و چرکشده، نتیجه این تفریح یهروزه بود.
با خواهرم برنامه میچیدم بقیه رو هم خبر میکردیم، میرفتیم اونجا. هرکی یه غذایی درست میکرد میآورد که میون اونها آش رشته حرف اول رو میزد. خیلی خوش میگذشت. سرماش جوری بود که انگار آدم متوجهش نمیشد، ولی یک بار اتفاق عجیبی افتاد. یه دستکش خوشگل برای دخترم خریده بودم. دست بر قضا، زمان بازیشون متوجه شدم که بچه ماشین کناریمون هم از همون دستکش دستشه. چطور میشد یک جفت دستکش، همزمان یکجا و شکل هم، نمیدونم. یه لحظه رفتم توی فکر ولی اهمیت ندادم.
موقعیکه خواستیم برگردیم، پدر بچه اومد دستکش رو از روی کاپوت ماشین برداره. فکر میکرد بچهاش اشتباهی دستکش خودش رو اونجا گذاشته. گفتم آقا این مال دختر منه، گفت نه مال بچه منه. هرچی باهاش حرف زدم که آقا چطور میشه مال بچه شما باشه؟ مال بچه منه، من که به شما دروغ نمیگم، به خرجش نرفت که نرفت. آخر هم حریفش نشدم. بدون معطلی با بداخلاقی دستکش رو برداشت رفت. حالا اینکه چقدر کلافه شده بودم که اون مرد بهم زور گفت و این که آیا بعدا می تونم برای دخترم یکی دیگه عین همین بخرم یا نه، هنوز هم فکرش ناراحتم میکنه. وقتی برف میاد، محاله یادش نیفتم و غصهدار نشم. اما، اینکه اون مرد برسه به مقصد و ببنیه دو جفت دستکش یک شکل توی بارهاشه که بعید میدونم از دیدنشون ناراحت بشه، من رو خوشحال میکنه. چراکه بدون اینکه بره اثاثیهاش رو چک کنه یا از بچهاش بپرسه به من زور گفت. مطمئنم اون هم مثل من این خاطره رو هرگز فراموش نمیکنه ولی درنهایت، کسی که بیمنطق و زورگو بوده و دِینی به گردنشه، اونه نه من.
موضوعات مرتبط: خاطره [ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷ ] [ 18:44 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||