خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

دورتادور دیوار حیاطم رو ایرانیت بلند کشیده بودم تا گربه نتونه هیچ‌جوری وارد بشه و من مطمئن بشم حیاط تمیزه که هم بچه‌ها موقع بازی راحت باشند هم من بتونم به‌راحتی کارهای فوق‌العاده‌ام رو انجام بدهم مثل شستن سبزی و غیره، ولی نمی‌دونم این چه خیال محالی بود که داشتم. البته تا زمانی‌که درختم بزرگ و بلند شد، دیگه استفاده از حیاط، برام سخت بود. چون یک بار متوجه شدم گربه از دیوار بالا میره، از شاخه‌های درخت پایین میاد و توی انباری برای خودش جا گرفته. تا من رو می‌دید به آرومی می‌اومد و می‌رفت. انگار من رو می‌شناخت و ازم نمی‌ترسید. یک نگاهی بهم می‌انداخت که باز اومدی مزاحم استراحتم شدی؟! ولی  قبل از این، از کلاغ غافل شده بودم. می‌دیدم یاکریم توی لونه جوجه می‌گذاره اما بچه‌هاش یه وقت‌هایی نیستند. اصلا شک نبرده بودم به کلاغ. تا اینکه یک بار یک کیسه گردو، یه‌مرتبه، ناپدید شد. هرچقدر فکر کردم به نتیجه نرسیدم. بعدها متوجه شد کار کلاغ بوده. حالا چه شامه تیزی داره که حدس می‌زنه توی کیسه دربسته چیه و اون دو لایه پوست کلفت رو چه جوری جدا می‌کنه و اون‌ها رو خورده و چطور آهسته می‌اومده که من صدای بال و پرش رو هم نمی‌شنیدم، هنوز برام جای تعجبه. معلومه دیگه با اون نوک تیزی که داره هرچیزی رو میخوره. خیلی کارهاش مرموزه. می‌گیم گربه موذیه ولی کلاغ، جوری آهسته و آروم به مقصودش می‌رسه که اصلا از فکرمون خارجه. درهرصورت، هرقدر بخوای که حیاطت تمیز باشه، جزء محالاته. چراکه پرنده‌ها رو نباید فراموش کرد و شوخی گرفت، که چیزی از چشمشون پنهون می‌مونه.

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 19:14 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.