خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بالاخره یکی از آرزوهام محقق شد. همیشه دوست داشتم یا من پسر بودم و همسن سعید، یا او دختر و همسن من. همشاگردی می‌شدیم و با هم سر یک کلاس می‌نشستیم. سال‌های آخر دبستان بودم، و مدرسه‌مون خواندن قرآن را به بچه‌ها یاد نمی‌داد. مادربزرگم زن مومن و متدینی بود و با اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت، به قرائت قرآن، خیلی اهمیت می‌داد. یه قرآن کوچک بامزه‌ای داشت که فکر می‌کنم نسخه خطی بود. انرژی مثبتش بی‌اختیار من رو به خودش جذب می‌کرد. مرتبا قرآن می‌خواند اما چه‌جوری؟ روش جالبی برای خودش داشت. از صفحه اول تا آخرین صفحه، کلمه به کلمه، با دقت بسیار به خطوط نگاه می‌کرد و برای هر خط یک حمد و توحید، با دقت هرچه تمامتر تلاوت می‌کرد. به بچگی، صبر و مداومتش در این کار، باعث تعجبم میشد.

یک روز از پدرم خواست که شخصی رو بیاره برای اینکه به ما قرآن یاد بدهد. او هم بدون تامل بلافاصله برادر یکی از دوستانش که معلم آموزش و پرورش بود رو خبر کرد. به‌این‌ترتیب، من به آرزوم رسیدم. مبل‌های مامان شد میز و نیمکت، اتاق پذیرایی‌اش هم کلاس مدرسه و من شدم همشاگردی آقا سعید بلا. اتفاقی که فکرش رو هم نمی‌کردم. مامان، بنده خدا، از کارِ زیاد، فرصت نمی‌کرد، به همین خاطر، مادربزرگ می‌اومد کنارم می‌نشست تا تنها نباشم. تنها کلاس درسی شد که با ذوق و شوق فراوان، استقبال کردم. اول معلم درس می‌داد، بعد کلاس پرسش و پاسخ آغاز می‌شد. جدی بود اما سخت‌گیر نبود. به همین دلیل، زمان درس پرسیدن، سعید تا می‌توانست، از زیر کار درمی‌رفت و همه رو به شوخی برگزار می‌کرد. پچ‌پچ حرف‌زدن‌ها، خندیدن‌هامون و سقلمه‌های مادربزرگم که آروم باشید، رو فراموش نمی‌کنم. اصلا برادرم باید هنرپیشه کمدی میشد. درحالی‌که نمی‌خندید حرف‌هایی می‌زد و کارهایی می‌کرد که دیگران بدون اختیار به خنده می‌افتادند. حتی پدرم با اینکه خودش خیلی بامزه بود، نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. به دلیل همین خاطره‌هاست که سعید شده نوستالژی همه زندگی من.

 

 

با اینکه این کلاس، مدت خیلی زیادی طول نکشید، اما همان اندازه که من به آرزوم رسیدم و مادربزرگم خوشحال، کافی بود. معلم وقتی خیالش راحت شد که من خوب بلدم، از خیر برادرم گذشت و همین برایش بس بود که اگر پدرم ازش بپرسد، جوابی داشته باشد و درنهایت، کلاس تعطیل شد. اینجوری بود که من قرآن خوندن رو یاد گرفتم. بعدها وقتی دبیر دینی بهمون گفت هرکس آیت‌الکرسی رو از حفظ بخونه، امتحان ثلث رو ازش نمی‌گیرم و همون رو براش منظور می‌کنم، فقط من در کلاس بودم که موفق به اینکار شدم و این یادگیری از لطف مادربزرگم بود. در آینده که صرف و نحو رو آموختم و خیلی سال‌های بعد، با مطالعه تفسیر المیزان در حد خودم به معنی و مفهوم قرآن پی بردم، ازش برای همیشه ممنون شدم. تنها کتابی در کتابخانه‌ام که اگر به‌قدر ستاره‌های آسمان مطالعه کنی برایت هر روز مفاهیم و ایده‌هایی نو و جدید دارد. یک رمان یا درام کامل، حاوی موضوعات آموزشی، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی، ...، و حتی تراژدی که از خوندنش سیر نمی‌شوی. او تنها کتابی در دنیا را به من آموخت که همه خصوصیات دیگر کتاب‌ها را یک‌جا دارد. روحش شاد اعلی علّیّین جایگاهش.

 

آدرس اینستاگرام من

 

 

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۷ دی ۱۴۰۰ ] [ 12:42 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.