خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

وقتی مادرم پنج‌ساله بوده، مادرش مریم خانم ملاحسینی زمان به دنیا آوردن فرزند سومش از دنیا میره؛ خانمی صبور، آروم و مهربان. با اینکه مامان از یادآوریش کلافه میشه، اما از نبودنش و رنجی که در زندگی کشیده، همیشه صحبت می‌کنه. اینطوری میشه که مادربزرگش از اون به بعد با فداکاری زیاد، ازش نگهداری و حتی بعد از ازدواجش بسیار کمک‌حالش میشه و برای بزرگ کردن ماها، خیلی از جون مایه می‌گذاره. همیشه یادمه که او خانم مظلوم و مومنی بود. هیچ‌وقت کاری نمی‌کرد که کسی از دستش آزرده‌خاطر بشه. سختی زیاد کشیده ولی بیان نمی‌کرد تا باعث ناراحتی دیگران بشه. زندگی رو همون‌جوری که بود دوست داشت و می‌گذروند و توقع از کسی نداشت که براش کاری انجام بدهند. نوه نتیجه‌ها رو خیلی دوست داشت. اگر اشتباهی مرتکب می‌شدیم و از طرف پدر و مادر توبیخ، فقط طرف بچه‌ها رو می‌گرفت. دیگه کاری نداشت که چه خطایی صورت گرفته! کاملا در کنارش احساس آرامش می‌کردیم و به‌طورکل دغدغه‌هامون رو فراموش. دلم می‌خواست پیشش بخوابم و برام با اون طرز گفتار شیرینش قصه بگه. هر وقت بعد از مدتی که پیشمون بود، می‌خواست برگرده خونه‌اش، وسایلش رو قایم می‌کردیم که نتونه بره. برای من یادآوری خاطره‌هاش خیلی شیرینه. وقتی پدربزرگم بیمار شد و در 19 اردیبهشت‌ماه 59 به رحمت خدا رفت، یک‌باره از هم پاشید. چندماهی طول نکشید که از غصه، بیمار شد و در 13 اسفندماه 59، از دنیا رفت. اینطوری عشق به فرزند رو به همه نشان داد. انگار زنده بود فقط به‌خاطر وجود پسرش یعنی پدربزرگم.

 

 

 

تقدیم به خانم صدیقه قنبری

روحش شاد، یادش گرامی

اعلی علّیّین جایگاهش

 

 

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، خاطره
[ شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ ] [ 20:12 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.