خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

خوش به سعادت کسی که بودنش با نبودنش فرق دارد. برادرم حمید این‌گونه است. پسری آرام، به قول قدیمی‌ها سربه‌راه و پابه‌راه، مهربان و خوش‌قلب، به قولی توی‌جون‌رسِ همه. به پدر و مادرم خیلی کمک می‌کرد و هر کاری از دستش برمی‌اومد برای اطرافیانش انجام می‌داد. هیچوقت ندیدم کاری کنه که باعث ناراحتی و اذیت بزرگترهاش بشه. به همین خاطر وقتی رفت سربازی، جاش جوری خالی بود که نبودنش به چشم می‌اومد. حتی شلوغ‌کاری‌های من هم فایده‌ای نداشت. دوران سربازیش رو خیلی سخت گذروند. یک بار که تونست بیاد مرخصی، پدرم گفت بریم سفر تا حمید یه هوایی تازه کند. خیلی خوش گذشت. اما روز برگشت افتاد به جمعه. بابا همیشه سعی می‌کرد در سفرهاش تا آخرین لحظه روز رو استفاده کنه، به‌همین خاطر، شب دیروقت رسیدیم.

 

 

در حال چرت زدن بودیم که یک‌مرتبه با "یا خدا" گفتن بابا از خواب پریدیم. برادرم که هنوز هوشیاریش رو به دست نیاورده بود از ترس رفت زیر داشبورد. گفت نکنه اومده‌اند من رو بگیرند. هرچی بابا می‌گفت نترس کسی به ما کاری نداره، گوش نمی‌داد. بدجوری ترسیده بود. توی میدون ژاله که بعدها شد شهدا، نمی‌دونم چی پیش اومده، پر بود از سربازهای گاردی و زره‌پوش با ماسک و سرتاپا مسلح. توی اون تاریکی، میدون رو محاصره کرده بودند. داشتند با شلنگ‌های بزرگ مثل آتشنشانی همه‌جا رو می‌شستند. جلومون رو گرفتند. اما بابا هرطور بود قانعشون کرد که از سفر آمده‌ایم. از بس جو، وحشتناک بود، پدرم هم قالب تهی کرد، اما با کنترل خودش ما رو به‌سرعت به خونه رسوند. بدجوری حالمون گرفته شد. فردا صبح متوجه شدیم که واقعه شوم 17 شهریور اتفاق افتاده. از یک‌طرف ناراحت شدیم که نبودیم تا در بین مردم باشیم، از طرف دیگر خوشحال که بعید نبود برادرهام با رفتنشون به خیابون، از دست بروند. از اون به بعد، تا اتمام سربازی حمید، مرتبا مامان در هول و اضطراب بود تا اینکه به سلامتی، خدمت برادرم به پایان رسید. از اینکه دوباره همه دور هم جمع شدیم، من یکی خیلی خوشحال بودم.

 

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۵ ] [ 12:7 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.