خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

 

اهل كاشانم

پيشه‌ام نقاشی است

گاه‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ می‌فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زندانی است

دل تنهایی‌تان تازه شود

چه خيالی چه خيالی ... می‌دانم

پرده‌ام بی‌جان است

خوب می‌دانم حوض نقاشی من بی‌ماهی است

اهل كاشانم

نسبم شايد برسد

به گياهی در هند به سفالينه‌ای از خاک سيلک

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابی

پدرم پشت زمان‌ها مرده است

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود

مادرم بی‌خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد

پدرم وقتی مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه می‌خواهی؟

من از او پرسيدم: دل خوش سيری چند؟

پدرم نقاشی می‌كرد

تار هم می‌ساخت تار هم میزد

خط خوبی هم داشت

 

 

باغ ما در طرف سايه دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گياه

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آيينه بود

باغ ما شايد قوسی از دايره سبز سعادت بود

ميوه كال خدا را آن روز می‌جويدم در خواب

آب بی‌فلسفه می‌خوردم

توت بیدانش می‌چيدم

تا اناری تركی برمی‌داشت دست فواره خواهش می‌شد

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ جمعه ۷ تیر ۱۳۸۷ ] [ 11:10 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.