|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
به مهمانی یکی از اقوام، دعوت شدیم. اونهم کجا؟ خونه خواستگار مصرّم. با تمام مخالفتهای من برای حضورم در آنجا، مقابل بابا حرفم پیش نرفت و مجبور به شرکت شدم. نه حس خوبی و نه حوصلهای، مضافبراینکه با عَقبهای که از شوخیهای برادرم در ذهنم بود، میدونستم اون شب هم بیمسأله تمام نخواهد شد. بعد از گپوگفتهای اولیه و پذیرایی، همه دورتادور اتاق نشستند و اون دو برادر هم صاف روبروی من و سعید. بابا مجلس رو به دست گرفت و گرم گفتگو. من هم مثل برج زهرمار، با یک من عسل هم شیرین نمیشدم. دل توی دلم نبود. هی پیش خودم تصور میکردم که سعید الان میخواد چکار کنه تا در برابرش، فوری عکسالعمل نشون بدم. لحظهها بهکندی میگذشت و فضا هم بسیار سنگین. بعد از مدتی، همه شروع کردند به خوردن میوه، طبیعتا سعید هم مشغول. خوشحال شدم که سرش به خوردن، گرمه و اتفاقی نمیافته، اما، متعجب از اینکه چرا اینقدر سریع! نکنه خیالی داره؟ به گلهای قالی خیره شده بودم که یکمرتبه در طرفهالعینی بشقاب پر از آشغال میوههاش رو جلوم گذاشت و ظرف میوه من رو برای خودش برداشت. خشکم زد. چنین کاری ازش سابقه نداشت. تنها چیزی که فکرش رو نمیکردم. با همان خونسردی همیشگی، نه لبخندی و نه اخمی، آنچنانکه انگار اتفاقی نیفتاده. بهشدت از درون، داغ شدم. حس میکردم هرچی خون در بدنمه، ریخته توی صورتم. عادت داشتم به کلکلهاش، ولی نه به این وحشتناکی، آنهم اینجا. از ناراحتیم خبر نداشت، وگرنه اینکار رو نمیکرد. خدایا! کاش مریم بود، میچسبیدم بهش که آروم بشم.
کمی که گذشت و به خودم مسلط شدم، گفتم چرا باید خجالت بکشم، مگه چه اهمیتی داره؟! اما برای سعید، حالا نوبت منه! یادم افتاد شکلات و آبنباتی که مامان قبلا بهم داده رو هنوز توی کیفم دارم. آبنباتهایی که معمولی نیستند تا بشه ازشون گذشت. آروم زیر چادر، یکیش رو باز کردم، گذاشتم توی دهنم و کاغذش رو جوری پیچیدم که انگار سالمه. خیلی طبیعی گرفتم طرفش. تا دید، از دستم قاپید. وقتی فهمید که گول خورده، نگاهم کرد. انگشتم رو روی برجستگی لپم گذاشتم و با حالت چشمها، حالیش کردم که نمیدونی چقدر خوشمزه است. آهسته بهش گفتم: "تو که میدونی من میوه دوست ندارم، فقط شیرینی. شوخی نکن. حریف نیستی." و بلافاصله شکلات دوم رو بهش تعارف کردم. خندید، گرفت و به خوردن ادامه داد، درحالیکه معلوم بود دلش میخواد مثل همیشه دنبالم کنه. زیرچشمی دورتادورم رو برانداز کردم که مطمئن بشم کسی متوجه نشده. اما دیدم دوتا برادرها، زل زدهاند به ما و بهسختی دارند جلوی خندهشون رو میگیرند. یکمرتبه بابا از وول خوردن و پچپچهامون متوجه شد که خبریه. گفت: چیزی شده؟ و برای اینکه عزتم رو احترام کنه!، برعکس همیشه، نگفت که باز شما دوتا شروع کردید و فقط گفت: "آقا سعید! آروم باش." من همینکه داشتم شکلات را در دهانم جابجا میکردم تا بگم بابا چیزی نیست، یهو، جَست گلوم و درسته قورتش دادم. بعدش هم درد و سوزشی در گلو و سرفههای شدید. مامان گفت: "چی شدی؟ سعید! بزن پشتش." لحظه انتقام فرارسیده بود و او به بهانه کمککردن، میکوبید پشتم. اون دو نفر، دیگه نتونستند خودشون رو کنترل کنند. فقط اونها میدونستند ماجرا چیه. از اتاق بیرون پریدند، که یه گوشهکناری، تا نفس دارند، بخندند.
دلتنگ کلکلها و بازیهای بچگی و نوجوانی با برادرم هستم. وقتی یادش میافتم، سرشار از شور زندگی میشوم و محتاج به بودنش. دوست دارم، همیشه سعید در کنارم باشد. مطمئنم بیشتر از هر زمان دیگری در زندگیم بهش نیازمندم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰ ] [ 10:13 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||