|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
توی اتاق انتظار مطب دکتر چشمپزشک نشسته بودم. روزنامهای که روی میز بود، توجهم رو جلب کرد. آگهی ترحیم یک خانم بود که فرزندانش به چاپ رسونده بودند؛ سه تا فرزند با تحصیلات عالیه و مدرک دکتری. به فکر فرورفتم که من هم بالاخره یک روزی میمیرم، پس بهتره این مسیر رو به خوبی بگذرونم، نه بیهوده، تا نامی ازم باقی بمونه. خیلی به تحصیل علاقه داشتم اما متاسفانه به دلایلی، علیرغم هوش بالا، نتونستم در این زمینه، موفق باشم و به مدارج عالیه برسم. این هدف را انگیزه کردم و پا در این راه نهادم. راهی که امیدوار باشم به مقصود میرسم. باید روش حسابی فکر میکردم تا کار رو درست، پیش ببرم. از فشاری که بعضا میدیدم بر فرزندانشان اعمال میکنند، خوشم نمیاومد. نرم و آروم و بدون ناراحتی باید همه چیز جلو میرفت، وگرنه نظرم رو جلب نمیکرد. باید نقش یک مشوق خوب رو اجرا میکردم.
برای بچههام کتاب، زیاد میخریدم، درسی و غیردرسی، تا با مطالعه، هم سطح علمیشون بالا بره و هم فکرشون پویا و روشن بشه. از همون اوایل شروع مدرسه ازشون خواستم که آروم آروم درس هر روز رو همون شب کامل یاد بگیرند. اهل اینکه باهاشون درس کار کنم نبودم، چراکه مسلم بود، یک جایی دیگه نمیتونستم ادامه بدم. نظام جدید با قدیم فرق داشت. به همین خاطر، گذاشتم بهعهده خودشون. اما میگفتم یکجوری باید بخونید که اگر در آینده از گذشته ازتون بپرسند، بلد باشید. دبستان به همین منوال گذشت. در دوره راهنمایی، وقتی درس زبان هم اضافه شد با خریدن کتابهای فوقالعاده، ذهنشون رو به طرف این درس کشوندم و اینکه با هم محاوره و فیلمهای مستند به زبان انگلیسی تماشا کنند. بچههای من، تنها بچههایی توی فامیل بودند که بدون رفتن به کلاس زبان، درنهایت، مدرکش رو گرفتند. با شروع دبیرستان و انتخاب رشته، حرکتشون برای آینده مشخص شد. میگفتم باید از راه علم، امرارمعاش کنید نه از راه شغل آزاد و لازمهی اون هم درسخوندنه. توی دبیرستان، با تهیه یک کامپیوتر به یادگیری چند نرمافزار تشویقشون کردم. اینطوری کار با کامپیوتر رو هم یاد گرفتند. پسر بزرگم از طریق همون کتابها و بهتنهایی با اتکا به خودش و تمرین مداوم، تمام زبانهای کامپیوتر رو در سطح یک متخصص نرمافزار آموخت. کمکم ازشون خواستم تندخوانی و تایپ سریع رو هم شروع کنند. چون موفقیت زیادی در کارشون بههمراه داشت مخصوصا در تستزنی برای کنکور.
البته هرکدوم به نوبه خودشون در مقطعی اذیتهایی داشتند ولی درنهایت، همون کاری رو انجام دادند که من رو به منظورم برسونه. بدون شرکت در کلاسهای کنکور یا هر کلاس فوقالعادهای و با تندخوانی، بدون استرس، نرم و طبیعی برای رتبه گرفتن سهرقمی جلو رفتند. نهایت سر از دانشگاههای معتبر درآورده تا در آینده برای داشتن یک شغل خوب، موقعیت مناسبتری داشته باشند. بهشون میگفتم خوب بخورید تا بتونید درس بخونید. وقتی وارد دانشگاه شدند، گفتم خوب بخونید تا در آینده بتونید بهتر بخورید! کلید طلایی من، صبر، آرامش، درس خواندن بدون تنش و اهمیت ندادن به نمره بود و اینکه در کارهاشون مخصوصا زمان انتخاب رشته و دانشگاه، دخالت نکنم. چراکه براساس علاقه، باید انتخاب میکردند تا موفق بشوند، چیزی که در بسیاری از خانوادههای دور و برم ندیدم. وقتی همه چیز بهخوبی پیش بره، نیازی به خیلی از حرکتهای اضافی نیست. حتی شب کنکور اگر به مهمانی دعوت میشدیم، حاضر بودند. نمره برام مهم نبود حتی کارنامههاشون رو نگاه نمیکردم، فقط با یک امضای سرسری که بدونند نمره اهمیتی نداره و فقط نیاز به دانششون هست. اما، میگفتم روی پیشونیت ننوشته که شما درس رو خیلی بلدی. نمرهات برای معلم، مشخصه سواد توست. خیلی اذیت شدم و حرف بیربط زیاد شنیدم، ولی بهخاطر تصمیمی که گرفته بودم اهمیت ندادم. راهی که در پیش داشتم برام مهم بود که به نتیجه برسه. 20 سال درگیر کنکور بودم. میتونید باور کنید هر سال چقدر تنش برام بود؟ حتی یک سالی، هرسه نفر کنکور داشتند، یکی لیسانس، یکی ارشد، یکی دکتری. همه رو ممنون لطف خدا هستم چون اگر کمکم نمیکرد محال بود موفق بشوم. دعا و تلاش، رمز موفقیتم بود و همکاری خود بچهها، هرچند که به نفع خودشونه، دستی از من گرفته نمیشه، اما میتونست هم غیر از این باشه.
موضوعات مرتبط: خاطره [ پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۵ ] [ 11:7 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||