|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
خدانکنه از کسی بشنوم که به یک بیماری دچار شده، اونقدر غصهاش رو میخورم که به همون مرض مبتلا میشم. اما دروغ نگم از آلزایمر خیلی میترسم برای همین بهش هیچوقت فکر نمیکنم، فقط برای شخص بیمار، دعا و سلامتیش رو از خدا میخوام. یه وقتها که سهوا به یه حواسپرتی دچار میشم، خیلی ناراحتم میکنه. مثلا زمانیکه کارهای روزمره و تکراری رو اشتباه انجام میدی و از خودت میپرسی چرا؟! انگار یکمرتبه مغز پاک میشه و هیچ چیزی توش نیست. مثلا بارها شده وقتی میام وضو بگیرم دست راست و چپم رو گم میکنم که اول کدومش رو باید میشستم. ولی یک بار اتفاق عجیب و غریبی افتاد که بدجوری شوکهام کرد. وضو گرفتم و وقتی اومدم صورتم رو خشک کنم دیدم خشکه. یهمرتبه انگار برق همه وجودم رو گرفت مگه میشه؟ اصلا امکان نداره. شروع کار رو که آدم فراموش نمیکنه، وسطاش ممکنه یه گیری پیدا کنه. خیلی ترسیدم. نمیدونم قصه این وقتایی که چیزی رو فراموش میکنیم چیه. مطمئنا که آلزایمر نیست. این بیماری خیلی ترسناکه. یعنی چهجور میشه آدم بهراحتی از دنیای انسانی به دنیای نباتی پا میگذاره. متوجه پیرامونمون نبودن خیلی مشکلتر از درد داشتن بهواسطه یک بیماری حاده. جز دعا کاری نمیشه کرد، برای خود و دیگران. سرنوشت هرچی برامون رقم زده باشه همون میشه. فرار، امکان نداره. باید امیدوار بود که خداوند، برامون خوب رقم بزنه. موضوعات مرتبط: دلنوشته [ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳ ] [ 19:19 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||