|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
خیلی ساله که زندگیم یهجوری شده. توی خواب، بیدارم و توی بیداری خواب! توی خواب طوری زندگی میکنم که از بیداری واضحتر و روشنتره. تقریبا اکثرش هم مامان و خواهرها هستند. عجیب اینجاست که از وقتی مامان به رحمت خدا رفته، این وضعیت همچنان ادامه پیدا کرده. از بین کسانی که فوت کردهاند و به خوابم میآیند، تنها کسیه که هر بار به شکلی، ظاهر میشه، دقیقا عین زمان زنده بودنش. اوایل حیرت میکردم، اما الان دیگه طبیعی شده. مثلا وقتی مهمانی هستیم با لباس مجلسی. توی خونه با رختهای معمولی. اگر کاری داریم انجام میدیم با لباسهایی که برای اینطور مواقع میپوشیدیم. بیرون هستیم با چادر مشکی، توی خونه، سفید گلدار. هر دفعه هم، مشغول به یه کاری، رفتن به خرید یا جاهای مختلف دیگه. بامزه اینجاست که یک بار با چادر مشکی آمد و گفت بریم خواستگاری برای محمدعلی. اگر بخواد یا نخواد که کاری رو انجام بدهم، یا نصیحتی داشته باشه، یا بابت چیزی کمک فکری بده، همه رو بهوضوح میگه. بارها شده جلوجلو در مورد مسألهای که بعدا برام پیش میاد، هشدار میده. میخواد که نه به گذشته فکر کنم نه آینده و فقط در حال، زندگی کنم.
دقیقا مثل قدیمها که گفتگوهامون به همین سادگی انجام میشد. نه دلگیری پیش میاومد نه دغدغه خاصی. شنیدهام میگن وقتیکه خواب خوبی میبینی، نگو چون دیگه برات پیش نمیاد، ولی جالب اینجاست که تا ازش حرف میزنم، بار بعد به شکل جدیدتری ظاهر میشه. حتی در مورد وبم و پستهایی که میگذارم، آنچنان آگاهه و در موردش حرف میزنه که بیشتر هیجانزده میشم. مخصوصا که به خواب اومده بود که داره برای جمعی تعریف میکنه که "خبر دارید مینا مینویسه؟ نمیدونید حرفهاش رو چه زیبا بیان میکنه."
خلاصه عین یه زندگی معمولی که قدیم داشتیم؛ چطور همه چیز آروم و منظم، پیش میرفت، توی خواب هم همونطور. بعضی اوقات اونقدر واضحه که متعجبم میکنه. برعکس، بیدار که میشم انگار رفتهام توی خواب. یک حالت گیجی و سردرگمی ناراحتکننده. حرکتهام تقریبا مثل یک ربات، سرد و خشک. میگن اگر به چیزی زیاد فکر کنی، خوابش رو میبینی، ولی اینطور نیست. ذهنم مشغول چیزی نمیشه که بخوام درگیرش بشم. ناراحت نیستم، اتفاقا خیلی هم خوشحالم. فقط میخوام بدونم واقعیه یا خیال، هرچند که رؤیاهایی که میبینم واقعیتر از زندگیم هستند. چراکه کاملا برام مشخص شده که درگذشتگان، از همه حرکات، گفتار و کردار ما باخبرند، بهطوریکه گاهی وحشت میکنم. دقیقا مثل اینست که آنها زندهاند و ما مردهایم. درهرصورت، چطور میشه آدم، جاش عوض بشه، درحالیکه در این دنیا زندگی میکنه اینقدر با ماوراء، ارتباط نزدیکی داشته باشه!
ای رهاگردیدگان آنسوی هستی قصه چیست؟
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۰ ] [ 12:14 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||