|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
گوش کردن به قصههای شب رادیو و برنامه گلها، که بابا علاقهمندی زیادی بهش نشون میداد، یه نوستالژی بینظیره و فراموشنشدنی. برای هر کسی که طرفدار و مشتاق اینگونه برنامههای رادیویی بود، بسیار دلنشین و رؤیایی است. اگر برات سوال باشه که اونهمه آرامشی که آدمها توی زندگی داشتند از کجا نشأت میگیره، کمی که روش متمرکز بشی، میبینی هر چیزی برنامه و وقت خودش رو داشت. در طول یک روز، کارهایی که باید انجام میشد، به پیش میرفت بدون استرس و عجلهای. گفتم عجله. از بازگو کردن این واژه و عمل کردن به آن، همه چیز آغاز میشه. رانندگی کردنهاشون آرام و با دلِ صبر، غذا درست کردنها، کارهای روزمره از هر نوع، گوش کردن به رادیو، دیدن فیلمهایی که از کمترین تنش برخوردار بود، موسیقیهایی که مثل قرص والیوم، روح را صفا میداد، تعاملهایی که پر از عاطفه بود و گذشت و مهربانی در آن موج میزد. خلاصه در همه کارها، تنها چیزی که نمیدیدی عجله بود و سرعت. زندگیشون رو جلو بردند، کامل، درست و ماندگار. در پس هر عملکردی، تفکری عمیق وجود داشت. پشتیبان و تکیهگاه همدیگر بودند و از این موضوع بسیار بهرهها بردند. بدون اینکه لازم باشد کسی به آنها کمک کند یا کاری را ناتمام باقی بگذارند، عمرشان، در حد بینهایت، سرشار از لذت و بهرهوری از زمان طی میشد. اینطوری هیچ چیزی خاطرشان را آزرده نمیکرد و هیچ خوبی جای خودش را به بدیها نمیداد. هرکس در هر جایگاهی به آنچه داشت، راضی بود. اصلا به فکرش خطور نمیکرد که بخواهد برای کسی، سنگاندازی کند چه برسد که به مرحله عمل درآورد. زندگی نبود، تماما عشق بود و امید به آینده. باید خوشحال باشم که قطرهای از آن دریا را لااقل چشیدم. اما افسوس که آن دوران طلایی که قدیمیها گذراندند، من نتوانستم در تمام مقاطع زندگیم داشته باشم. فقط یک چیز باقی مانده: "از ماست که بر ماست".
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸ ] [ 15:3 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||