|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
رو به غروب
ريخته سرخ غروب جابهجا بر سر سنگ كوه خاموش است میخروشد رود مانده در دامن دشت خرمنی رنگ كبود سايه آميخته با سايه سنگ با سنگ گرفته پيوند روز فرسوده به ره میگذرد جلوهگر آمده در چشمانش نقش اندوه پی يک لبخند جغد بر كنگرهها میخواند لاشخورها سنگين از هوا تکتک آيند فرود لاشهای مانده به دشت كنده منقار ز جا چشمانش زير پيشانی او مانده دو گود كبود تيرگی میآيد دشت میگيرد آرام قصه رنگی روز
شاخهها پژمرده است سنگها افسرده است رود مینالد جغد میخواند غم بياميخته با رنگ غروب میترواد ز لبم قصه سرد دلم افسرده در اين تنگ غروب
موضوعات مرتبط: ادبی [ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:30 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||