|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
وقتی چشمهام رو باز کردم به پرستاری که داشت به من رسیدگی میکرد گفتم دیگه با من کاری ندارید، میتونم برم؟ و او با تعجب نگاهم کرد. پرواضح بود که فکر میکرد دارم هذیون میگم. احساس میکردم فقط چند ساعتی گذشته. به گفته دخترم عمل کمی طول کشیده بود و زمان نیمهبیهوشی در اتاق ریکاوری، خیلی معطل شده بودم. به این ترتیب از 4 روز آیسییو، دو روزش رو درک نکردم. اون دو روز باقیمانده هم درست تشخیص نمیدادم که کجام. تحمل درد شدید، و اینکه چشمهام رو نمیتونستم باز نگه دارم، رنجم میداد. فقط هرگاه پلکم را باز میکردم، پدر و مادر و مادربزرگم، درحالیکه مرتبا چیزی میگفتند، دور تختم میچرخیدند. اگر چشمهایم را میبستم، خودم رو در چمنزاری بسیار زیبا میدیدم که از زیبایی و انرژی خوبی که از آن دریافت میکردم، حالت آرامش بهم دست میداد. بهطوریکه نمیتوانم حتی کلمه مناسبی برای وصفش پیدا کنم. یا خودم رو به شکل یک دختر 7-8 ساله شاداب که لابلای گلها به بازی مشغوله یا به شکل زنی 30-35 ساله که برای گردش و تفرج به آنجا آمده. این وضعیت تا یک ماه ادامه داشت. هر رنجی که میکشیدم آن را به امید اینکه چشمانم را ببندم و در آن باغ زیبا مشغول گردش شوم، تحمل میکردم.
موضوعات مرتبط: پزشكى، خاطره [ چهارشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۳ ] [ 11:36 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||