|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
بعد از به قول خودش 10-12 روز، تماس گرفت، گفت میخواد بیاد برای کشیدن بخیهها و من مخالفت کردم. اما بعد دیدم بالاخره چی؟ اینکار باید انجام شود چون میگفت اگر دیر بشه ممکنه بخیهها جذب پوست شده و مشکل چند برابر بشه. فکر کردم هرطوری هست خودم رو هیپنوتیزم میکنم تا کار، تمام شود. اما نمیدانستم اتفاق بدتری در انتظارم است. بعد از اینکه بخیههای قفسه سینهام رو کشید گفت چرا جوراب واریست پات نیست؟ الکی گفتم تازه کندهام. اینجوری متوجه زخم پام شد. گفت خدای من چرا عفونت کرده؟ باید اون رو تمیز کنم و باز آنتیبیوتیک بهت تزریق کنم. شروع کرد به کندن چرکها و من زیر دستش مثل مار، از درد شدید به خودم میپیچیدم. بالاخره کار تمام شد و سرتاسر پام رو پانسمان کرد. از اون موقع به بعد، ترس بر من غلبه کرد، که باید از زخم پام، مراقبت شدید بشه وگرنه دوباره، چطور میتونم تحمل کنم. هرطوری بود باید خوب میشد. چون قرار بود چند روز دیگه برای ویزیت برم مطب پزشکم و اگر زخم پام ناجور باشه مطمئنا او هم کارهایی انجام میده که باعث اذیتمه. یک سری سفارشات و رسیدگی که باید در مورد زخم پام بشه، مثل اینکه تا دو روز مطلقا راه نره و پانسمانش باز نشه رو به دخترم گفت. سه تا سرم بهم داد که به ترتیب بهم وصل بشه و بعد از تزریق چند داروی موردنظر، رفت. دخترم با وصل سرمها بسیار مشکل داشت اما هرطوری بود انجامش داد. به خاطر عمل، جریان خونم حالت پایدار نداشت و مرتبا فشارم بالا و پایین میرفت و سرم به سختی وارد خونم میشد. بیشتر اوقات، با تحمل دردی بسیار شدید، یک سرم رو به اتمام میرسوندم.
موضوعات مرتبط: پزشكى، خاطره [ پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۳ ] [ 14:20 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||