|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
بعد از یک ماه پر از تنش و ناراحتی، محمدمهدی پسرم، یکمرتبه بیخبر اومد. با اومدنش جون گرفتم. انگار زنده شده بودم. به یکمرتبه همه چیز، یادم رفت. بهطوریکه غذام رو نگذاشتم دخترم بهم بده، خودم خوردم. توی کارها خیلی کمکحال بود. مرتب راهم میبرد و ورزشم میداد. به زور بهم غذا میخوراند. هی باهام حرف میزد و میگفت از دغدغههات بگو. تا خوابم میبرد، سوار ماشین میشد میرفت بازار، یه هدیهای برام میخرید و میآورد. یکی از اونها تابلوی زیبایی بود که با خط نستعلیق نوشته شده بود: خندهات طرح لطیفی است که دیدن دارد. اونقدر در کنارش احساس آرامش میکردم و حالم خوب بود که نفهمیدم چطوری سه هفته گذشت. وقتی گفت دیگه باید برگرده، آسمون روی سرم خراب شد. مرتب سفارش میکرد که مواظب خودم باشم و کارهایی که پزشک، تاکید کرده انجام بدم تا هرچه زودتر حالم بهتر بشه. خیلی خودم رو کنترل کردم که نه گریه کنم و نه حالتم جوری باشه که اذیت بشه. اما با وجود خندهای که داشت کلافگی و ناراحتی و دلشوره از سر تا پاش میبارید. باید منتظر باشم تا دیدار بعدی کی و کجا اتفاق بیفته. از یک طرف دلم نمیخواست بره از طرف دیگه میترسیدم حادثهای، زندگیش رو مختل کنه. وقتی هواپیما از آسمان ایران خارج شد نفسی به راحتی کشیدم.
موضوعات مرتبط: پزشكى، خاطره [ شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۳ ] [ 13:38 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||