|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
به نظر من یک ازدواج هرچقدر هم عاشقانه باشه و همسران، اهل تفاهم و توافق بر سر همه مسائل زندگی، باز هم یک روزی میرسه که افسانه شخصی هرکدوم از طرفین، بیشتر از خودِ عشق، مهم میشه. کافیه اون جرقه ذهنی، یکباره به سر آدم زده بشه، که "ای وای من چرا سالها به فکر خودم و اهدافم نبودم و به همه چیز، حتی تکتک ثانیههای عمرم، فقط به شکل اشتراکی نگاه میکردم؟ حالا هیچ راه منحصربهفردی برایم باقی نمانده که اون رو طیشده ببینم یا انگیزهای باشه برای ادامه مسیرم." اونوقته که دیگه بزرگترین محبتها و توجهها هم به چشم آدم نمیاد. چون در اصل، خودشه و اندیشهاش و انگار این تنهایی، ذاتا با انسان، آفریده شده. حالا اگر از دیدش، راضی باشه انگار جهان براش بهشته وگرنه، اگر دیگران با هر میزانی از عشق و محبت، دنیا رو براش بهشت کنند هم، باز در عذابه. چراکه مطمئنه طرف مقابلش هم داره خودش رو دلداری میده و از اصلِ حقیقت، خیلی دور شده.
در اینکه هرکس توی یه سنی، به این مساله توجه میکنه و سبک و سیاق گذشته و حال زندگیش رو با عقل خودش رصد میکنه تا مثلا اون رو حلاجی کرده باشه، حرفی نیست. شروع تلاش برای ساخت آینده یا آمال و آرزوهای بزرگ داشتن هم، لزوما مختص سنین پایین و جوانی نیست؛ چراکه آدمها تفکراتشون هم مثل تجربیاتشون متنوعه، هرچند که بهتره این اتفاق جالب، در میانسالی بیفته نه پیری. سیار افرادی رو میدیدم که در سن پیری زندگیشون رو با بیتفاوتی جلو میبرند که برام خیلی عجیب بود و تازه متوجه شدهام که اون فرد فهمیده که میتونست در جوانی راهش رو تغییر بده و موفق باشه که الان کمی دیره. زندگیش توی سراشیبی افتاده و چطور میتونه به مخاطبش بفهمونه که او هم زندگی و فردیت خودش رو داره که بیشتر از یک بار بهش هدیه نمیدهند. به هر حال، اصل مطلب اینه که بالاخره هرکس، یه جایی، باید، باید و باید به این موضوع، به اندازه نفسکشیدنش در عمل اهمیت بده.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، فرهنگی [ پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۳ ] [ 15:40 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||