|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
زمان را صرف مطالعه کنید، زیرا مخزن حکمت است.
بهطرز عجیبی کتاب میخوندم. آنچنان توشون غرق میشدم که مادربزرگم میگفت: "اگر مار، مینا رو نیش بزنه، نمیفهمه." میخواستم تندتند تموم کنم برم سراغ کتاب بعدی. دلم میخواست تمام کتابهای دنیا رو بخونم. هرچی دارم از اونهاست. اونقدر چیزها یاد گرفتم که حد نداره. خیلی لذتبخشه وقتی شروع میکنی، دیگه دلت نمیخواد بلند بشی.
چند روز پیش یادش افتادم که کاش مادربزرگم زنده بود و میدید به چه روزی افتادهام. تا به جای اینکه برام کلافه بشه، آرزو کنه دوباره دمر بخوابم روی زمین و شروع کنم به خوندن. آخه روشم این مدلی بود.
کتاب بهترین و تنها دوست واقعی آدمی. وقتی باهاش مأنوس بشی دیگه تمومه. نمیتونی بدون او روزت رو تموم کنی. شده بیست صفحه یا کمتر. اما من چه کنم که با شروع آن، یعنی همون صفحه اول به دوم، خوابم میبره. دوباره فردا با تمومشدن مقدمه کتاب، باز خوابم. اینجوری که نمیشه، باید فکری کنم. کلی مقدمهچینی میکنم از آوردن عینک بگیر تا جای خوب انتخابکردن و نشستن و حواس رو به کتاب مربوطه دادن. دیگه از دست خودم خندهام میگیره. من یک کتابخوان حرفهای بودم. یک کتاب ۷۰۰ - ۶۰۰ صفحهای رو ظرف 5 روز تموم میکردم. حالا چرا اینجوری شدهام؟ حتما اشکال یا از کتابیه که انتخاب کردم یا از خودمه، که مطمئنا مورد دوم درسته. حوصله اینکه با کامپیوتر کتاب بخونم یا با هدفون گوش بدم، رو ندارم. فقط دلم میخواد، نسخه چاپی کتاب توی دستم باشه و اون رو بخونم. یا باید علت رو پیدا کنم یا بهطورکل این کار رو بگذارم کنار. پس چه کنم؟
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره، کتاب [ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۹ ] [ 19:52 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||