خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می‌روم؟ آخر ننُمایی وطنم

مانده‌ام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا

یا چه بودست مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی‌ست، یقین می‌دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالَم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا برِ دوست

به هوای سرِ کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می‌شنود آوازم؟

یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می‌نگرد؟

یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

مِیِ وصلم بچشان، تا درِ زندان ابد

از سرِ عربده مستانه به هم درشکنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز بَرَد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می‌گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی

والله این قالب مردار به هم درشکنم


موضوعات مرتبط: ادبی
[ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴ ] [ 10:35 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.