|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
نگفتندش چو بيرون میکشاند از زادگاهش سر که آنجا آتش و دود است نگفتندش: زبان شعله میليسد پر پاک جوانت را همه درهای قصر قصههای شاد مسدود است نگفتندش: نوازش نيست، صحرا نيست، دريا نيست همه رنج است و رنجی غربتآلود است
پريد از جانپناهش مرغک معصوم درين مسموم شهر شوم پريد، اما کجا بايد فرودآيد؟ نشست آنجا که برجی بود خورده بآسمان پيوند در آن مردی، دو چشمش چون دو کاسه زهر به دستاندرش رودی بود، و با رودش سرودی چند خوشآمد گفت دردآلود و با گرمی به چشمش قطرههای اشک نيز از درد میگفتند ولی زود از لبش جوشيد با لبخندها، تزوير تفو بر آن لب و لبخند پريد، اما دگر آيا کجا بايد فرودآيد؟ نشست آنجا که مرغی بود غمگين بر درختی لخت سری در زير بال و جلوهای شوريدهرنگ، اما چه داند تنگدل مرغک؟ عقابی پير، شايد بود و در خاطر خيال ديگری میپخت پريد آنجا، نشست اينجا، ولی هرجا که میگردد غبار و آتش و دود است نگفتندش کجا بايد فرودآيد
همه درهای قصر قصههای شاد مسدود است دلش میترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون صدف با خويش دلش میترکد از اين تنگنای شوم پُرتشويش چه گويد با که گوید، آه کز آن پرواز بیحاصل درين ويرانه مسموم چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش همه پرهای پاکش سوخت کجا بايد فرودآيد، پريشان مرغک معصوم؟
موضوعات مرتبط: ادبی [ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۷ ] [ 11:57 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||