خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

کودکى‌ها

 

به خانه مى‌رفت

با کيف

و با کلاهى که بر هوا بود

چيزى دزديدى؟

مادرش پرسيد

دعوا کردى باز؟

پدرش گفت

و برادرش کيفش را زيرورو مى‌کرد

به دنبال آن چيز

که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش ديد

گل سرخى را در دست فشرده کتاب هندسه‌اش

و خنديده بود

 

 

کاج ها در بکر‌اند

 

نيمکت کهنه باغ

خاطرات دورش را

در اولين بارش زمستانی

از ذهن پاک کرده است

خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم

خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴ ] [ 12:30 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.