خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

وقتى نسيم خوش صبحگاهى گونه‌هايم را نوازش داد، پرنده خيالم به پرواز درآمد و مرا با خود به سرزمين آرزوها برد، جایی‌كه تقريبا دسترسى بهش غيرممكن است. ديدن آن‌همه آرزو يک‌جا چه لذت‌بخش بود. همه براى ديدنم صف كشيده، خوشامد گفته، اظهار علاقه می‌کردند و تأسفشان را از اينكه نتوانسته بودند به خواسته‌هايم جامه‌عمل بپوشانند ابراز می‌نمودند.

با شادى به آن‌ها مى‌نگريستم و از ديدن دوباره‌شان به وجد آمدم. گذشت زمان باعث شده بود كه بعضى از آن‌ها را فراموش كنم. يعنى من اين‌همه آرزو داشتم و به هيچ كدامشان نرسيده بودم؟! آرزوهایی كه هركدام در زمان خود از اهميت بالایی برخوردارند. درهرصورت، از اينكه توانستم همه را در كنار هم ببينم، خوشحال بودم. ديگر بايد برمى‌گشتم. حتى در اينجا هم از دست خيال، كارى برنمى‌آمد. داشتن آرزو بد نيست، به شرط آنكه زمانی‌كه به آن‌ها نرسيديم ...

 

 

ناگزیر مطمئنم زمانی خواهد رسید که بگویم آنقدر آرزو با خود به گور بردم

که دیگر جایی برای خودم باقی نماند.

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته
[ جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۶ ] [ 9:50 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.