|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
مشغول تماشای آلبوم عکسهایم بودم و غرق در خاطرات دور و دراز گذشته. اصولا از عکس، زیاد خوشم نمیاد و چطور بشه که یک عکسی بگیرم. چون آدم رو به یاد گذشته میاندازه و خیلی واضح، گذر عمر رو بهت نشون میده. وقتی داری عکسها رو نگاه میکنی، درسته که شادی توی صورتها هست ولی خوشی و ناخوشی که قبل و بعد از اون عکس پیش آمده رو به یادت میاندازه. بزرگ شدن بچهها که از شدت کار اصلا متوجهاش نشدی. چطور رشد کردهاند و به سنی رسیدهاند که باید ترکت کنند و با خاطراتشان تنهایت بگذارند. از غم و شادی و مریضیها و نامرادیهای دیگران، سختیها و رنجهایی که برای فردایی بهتر، کشیدی و تحمل کردی و حالا که فردا آمده، میبینی خیلیهایش همانطورکه فکر میکردی به دردت نمیخورند، چه مادی چه معنوی. حکایت آن حرف قدیمیهاست که میگفتند آنوقت که پا داشتم، کفش نداشتم حالا که کفش دارم، پا ندارم ... .
آنچنان این آلبوم بهظاهر بیسروصدای مظلوم، من رو به خودش مشغول کرده بود، که متوجه نشدم چند ساعت گذشته و هنوز نصف صفحات اون رو هم ورق نزدهام. با کلافگی، تمام فکر و خیالها را که مثل موجودات زنده از سر و کولم بالا میرفتند، گرفتم و پرت کردم توی اون آلبوم عزیز و فورا جلدش رو بستم. درحالیکه هنوز سر و صدای آن خیالها که هی میگفتند، "به من گوش کن و ببین من چی میگم"، به گوشم میرسید. به دنبال کارم رفتم و سعی کردم دیگه بهشون فکر نکنم، (آخه ما آدمها اکثرمون، قربون خدا، بلد نیستیم که به شادیهایی که در گذشته پیش آمده، فکر کنیم فقط ناراحتیها میآیند جلوی نظرمون) و سعی کردم به فردا و کارهایی که میخواهم در آینده انجام دهم فکر کنم و بس.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۹ ] [ 15:55 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||