|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
و شكستم و دويدم و فتادم
درها به طنينهای تو واكردم هر تكه را جایی افكندم پر كردم هستی ز نگاه بر لب مردایی پاره لبخند تو بر روی لجن ديدم رفتم به نماز در بن خاری ياد تو پنهان بود برچيدم پاشيدم به جهان بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن و به خود گستردن و شياريدم شب یک دست نيايش افشاندم دانه راز و شكستم آويز فريب و دويدم تا هيچ و دويدم تا چهره مرگ تا هسته هوش و فتادم بر صخره درد از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم لرزيدم وزشی میرفت از دامنهای گامی همره او رفتم ته تاريكی تكه خورشيدی ديدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم
موضوعات مرتبط: ادبی [ جمعه ۵ مهر ۱۳۹۲ ] [ 20:4 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||