خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

عشق، با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد، ضعیف می‌شود؛ اگر تماس دوام یابد، به ابتذال می‌کشد؛ و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و «دیدار و پرهیز»، زنده و نیرومند می‌ماند. اما دوست‌داشتن، با این حالات ناآشنا است؛ دنیایش، دنیای دیگری است. عشق، جوششی یک‌جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست؟ یک «خودجوشی ذاتی» است؛ و ازاین‌رو همیشه اشتباه می‌کند، و در انتخاب به سختی می‌لغزد، و یا همواره یک جانبه می‌ماند. اما دوست‌داشتن، در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور، سبز می‌شود و رشد می‌کند؛ و ازاین‌رو است که همواره پس از «آشنایی» پدید می‌آید.

عشق، جنون است؛ و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ِ «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست. اما دوست‌داشتن، در اوج معراجش، از سرحد عقل فراتر می‌رود، و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می‌کند، و با خود به قله بلند اشراق می‌برد. عشق، زیبایی‌های دلخواه را در معشوق می‌آفریند؛ و دوست داشتن، زیبایی‌های دل‌خواه را در «دوست» می‌بیند و می‌یابد. عشق، یک فریب بزرگ و قوی است؛ و دوست‌داشتن، یک صداقت راستین و صمیمی، بی‌انتها و مطلق. عشق، در دریا غرق‌شدن است؛ و دوست‌داشتن، در دریا شناکردن. عشق، بینایی را می‌گیرد؛ و دوست‌داشتن می‌دهد.

عشق، خشن است و شدید و درعین‌حال ناپایدار و نامطمئن؛ و دوست‌داشتن، لطیف است و نرم و درعین‌حال پایدار و سرشار اطمینان. عشق، همواره با شک آلوده است؛ و دوست‌داشتن، سراپا یقین است و شک‌ناپذیر. از عشق، هرچه بیش‌تر می‌نوشیم، سیراب‌تر می‌شویم؛ و از دوست‌داشتن، هرچه بیش‌تر، تشنه‌تر. عشق، هرچه دیرتر می‌پاید، کهنه‌تر می‌شود؛ و دوست‌داشتن، نوتر. عشق، نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می‌کشاند؛ و دوست‌داشتن، جاذبه‌ای است در دوست، که دوست را به دوست می‌برد. عشق، تملک معشوق است؛ و دوست‌داشتن، تشنگی محوشدن در دوست.

عشق، معشوق را مجهول و گمنام می‌خواهد، تا در انحصار او بماند؛ زیرا عشق، جلوه‌ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه آدمی است؛ و چون خود به بدی خود آگاه است، آن را در دیگری که می‌بیند، از او بیزار می‌شود و کینه برمی‌گیرد. اما دوست‌داشتن، دوست را محبوب و عزیز می‌خواهد؛ و می‌خواهد که همه دل‌ها، آن‌چه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند. که دوست داشتن، جلوه‌ای از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمی است؛ و چون خود به قداست ماورایی خود بینا است، آن را در دیگری که می‌بیند، دیگری را نیز دوست می‌دارد، و با خود آشنا و خویشاوند می‌یابد. در عشق، رقیب منفور است؛ و در دوست‌داشتن است که «هواداران کوی اش را، چو جان خویشتن دارند». حسد، شاخصه عشق است؛ چه، عشق، معشوق را طعمه خویش می‌بیند، و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگ‌اش نرباید؛ و اگر ربود، با هر دو دشمنی می‌ورزد، و معشوق نیز منفور می‌گردد. اما دوست‌داشتن، ایمان است، و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی‌مرز است، از جنس این عالم نیست.

عشق، ریسمان طبیعت است و سرکشان را به بند خویش می‌آورد، تا آن‌چه را آنان، خود از طبیعت گرفته‌اند، به او باز پس دهند، و آن چه مرگ را ستانده است، به حیله عشق، برجای نهند؛ که عشق، تاوان‌دِه مرگ است. اما دوست‌داشتن، عشقی است که انسان، دور از چشم طبیعت، خود می‌آفریند، خود به آن می‌رسد، خود آن را «انتخاب» می‌کند. عشق، اسارت در دام غریزه است؛ و دوست‌داشتن، آزادی از جبر مزاج. عشق، مامور تن است؛ و دوست‌داشتن، پیغمبر روح. عشق، یک «اغفال» بزرگ و نیرومند است، تا انسان به زندگی مشغول گردد، و به روزمرگی – که طبیعت سخت آن را دوست می‌دارد – سرگرم شود؛ و دوست‌داشتن، زاده وحشت از غربت است، و خودآگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده.

عشق، گاه جابه‌جا می‌شود و گاه سرد می‌شود و گاه می‌سوزاند. اما دوست‌داشتن، از جای خویش، از کنار دوست خویش، برنمی‌خیزد؛ سرد نمی‌شود، که داغ نیست؛ نمی‌سوزاند، که سوزاننده نیست. عشق، روبه‌جانب خود دارد؛ خودخواه است و «خودپا» و حسود؛ و معشوق را برای خویش می‌پرستد و می‌ستاید. اما دوست‌داشتن، دوبه‌جانب دوست دارد؛ دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست می‌خواهد، و او را برای او دوست می‌دارد، و خود در میانه نیست. عشق، اگر پای عاشق در میان نباشد، نیست. اما در دوست‌داشتن، جز دوست‌داشتن و دوست، سومی وجود ندارد. عشق، به‌سرعت به کینه و انتقام بدل می‌شود، و آن هنگامی است که عاشق، خود را در میانه نمی‌بیند. اما از دوست‌داشتن، به آن سو راهی نیست. و هرگاه آنکه «دوست‌داشتن» را خوب می‌داند و خوب احساس می‌کند، خود را در میانه نمی‌بیند، به سرعت و به سادگی، به فداکاری و ایثاری شگفت و بی‌شایبه و بزرگ و پرشکوه و «ابراهیم»وار بدل می‌شود.

آتش عشق در خدا!! چه کسی به این پی‌ برده است؟ آتش عشق در روح خدا، آتشی که همه هستی تجلی آن است، آتش گرم نیست، داغ نیست. چرا؟ نیازمندی در آن نیست، تلاطم در آن نیست، نااستواری، شک، تزلزل، تردید، نوسان، وسواس، اضطراب… نگرانی، در آن نیست. اما آتش است، آتشین‌تر از هر آتشی. آتشین‌تر از همه آتش‌ها، آتشی که پرتو یک زبانه‌اش آفرینش است. سایه‌اش آسمان است، جلوه‌اش کاینات است، گرده خاکستر نازک و اندک‌اش کهکشان‌ها است … چه می‌گویم؟!

این است آتش عشق در خدا! یعنی چه؟ آتش عشق که این‌جوری نیست … پس این آتش دوست‌داشتن است. آری، آتش دوست‌داشتن است عجب!؟ من هم مثل همه عارف‌ها و شاعرها حرف می‌زنم! آتش عشق! آن هم در خدا!؟ نه، آتش دوست‌داشتن است، که داغ نیست، سرد نیست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نیازمندی ندارد، که غرض ندارد، که رسیدن ندارد، که یافتن ندارد، که گم‌کردن ندارد، که التهاب و اضطراب ندارد، که تلاطم ندارد، که شک و تردید ندارد، که دور و نزدیک ندارد، که بیم و امید ندارد، که مرگ و حیات ندارد، که شدت و ضعف ندارد، که انتظار ندارد، که ترس‌ولرز ندارد، که تب‌وتاب ندارد، که بازگشت ندارد، که توقف ندارد، که رفتن ندارد، که نفهمیدن ندارد، که ضرورت و مصلحت و فایده و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد و کفر و شرک و شک و سستی و ایمان و هوا و هوس و لذت و اَلَم … ندارد. آتش است، و نه آتش عشق، آتش دوست‌داشتن!

بسوزم

چه امید بندم در اين زندگانی

که در ناامیدی سر آمد جوانی

سر آمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

بنالم زمحنت همه روز تا شام

بگریم ز حسرت همه شام تا روز

تو گویی سپندم بر این آتش طور

بسوزم از این آتش آرزوسوز

بود کاندرین جمع ناآشنایان

پیامی رساند مرا آشنایی؟

شنیدم سخن‌ها ز مهر و وفا، لیک

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر

که از یاد یاران فراموش باشم

ندانم در آن چشم عابدفریبش

کمین‌کرده آن دشمن دل‌سیه کیست؟

ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟

ندانم در آن زلفکان پریشان

دل بی‌قرار که آرام گیرد؟

ندانم که از بخت بد، آخر کار

لبان که از آن لبان کام گیرد؟

علی شریعتی


موضوعات مرتبط: فرهنگی، ادبی
[ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۳ ] [ 18:16 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.