خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

امروز از اون روزایی بود كه دست به هر كارى مى‌زدم، خراب‌کارى مى‌شد. مثلا توی آشپزخانه وسایل كابينت را مى‌گذاشتم توی يخچال و وسایل توی يخچال را روی كابينت ... . خلاصه، خراب‌كارى پشت خراب‌كارى! هيچ كارى درست انجام نمى‌شد. آخه بايد امروز مى‌رفتم دندانپزشكى. اصلا از روزى كه وقت مى‌گیرم، حالم دگرگون میشه و خدا می‌دونه هیچ چیز از زندگی نمی‌فهمم. ولى روز موعود بدتر ميشم، از صبح مثل کلاف سردرگم دور خودم می‌چرخم. هرطور بود روز را گذراندم تا موقع رفتن رسيد. وقتی به طرف مطب حرکت کردم، انگار خواب بودم و متوجه هیچ چیز نمی‌شدم، به‌طوری‌که اگر یک چاه جلوم بود، می‌افتادم توش! وارد مطب که شدم، راستى‌راستى پاهام مى‌لرزيد. دلم می‌خواست یه‌سر برم توی اتاق دکتر و بنشینم روی صندلی. اما، باید منتظر می‌نشستم تا نوبتم برسه. هرچی خون توی تنم بود انگار ریخت توی سرم، دردی توش افتاده بود که نگو. تمام بدنم بی‌حس شد و حالت تهوع گرفتم.

 

 

اولين نفرى كه رفت پيش دكتر يک دختر شش‌ساله بود. تا نشست روى صندلى، آنقدر گريه كرد كه دكتر نتوانست كارى انجام دهد و مادرش مجبور شد ببردش بيرون. دومين نفر از همكارهاى دكتر بود. روى صندلى که نشست، صداش مى‌آمد كه گفت: "دكتر جون! تو رو به خدا، ملاحظه ما رو کن." دكتر هم با خنده بلندى گفت امروز چه شانسى دارم من! و كارش را شروع كرد. بالاخره نوبت رسيد به من. درحالى‌كه پاهايم مى‌لرزيد، به طرف صندلى رفتم و نشستم. هرکی نگاهم می‌کرد از چشم‌هام می‌فهمید وحشت تمام وجودم رو گرفته، ولى قيافه قهرمان‌ها را به خودم گرفتم تا مثلا دكتر متوجه حال و روزم نشه. يک لحظه نگاهم به او افتاد، لبخندى گوشه لبانش نقش بسته بود كه مى‌گفت اداى آدم‌هایی كه نمى‌ترسند را درنيار. قيافه‌ات داد مى‌زنه چه حالى دارى. من هیچوقت نگذاشته‌ام آمپول بی‌حسی بهم بزنه که اون‌هم درد مضاعف دیگری بشه. آنقدر دسته صندلی رو توی مشتم فشار میدم که خدا می‌دونه.

 

 

تصميم گرفتم خودم را مثلا هيپنوتيزم كنم! شروع كردم فكركردن به چيزهایی كه دوست دارم. اما فایده‌اى نداشت، بايد تحمل مى‌كردم. تا اينكه كار معالجه دندانم تمام شد و دستيار دكتر گفت مى‌توانى بروى. من درحالی‌كه ديگه توانى نداشتم، به‌آرامى از روى صندلى بلند شدم با تشكرى، از مطب بيرون آمدم. حالم بد بود ولى نمى‌دونم چطور شد كه يک‌مرتبه شروع كردم به دويدن. باسرعت هرچه تمام‌تر مى‌دويدم، بعد از مدتى نفسم به شماره افتاد و مجبور شدم بايستم. نمى‌دونم چرا اين‌طوری كردم. شاید خيال كردم اگر از آنجا دور نشم، دوباره من رو می‌برند دندانسازی!

 

يک لحظه نگاهى به آسمان كردم و نفسى به‌آرامى كشيدم. چه روز وحشتناكى را گذرانده بودم. همان‌طوركه به‌طرف خانه مى‌رفتم فكر كردم چرا من اينقدر از دندانپزشكى مى‌ترسم! تازه زدم زیر گریه. دست خودم نيست. فكر كنم اگر عمل قلب باز داشته باشم، اين حال نشوم!

 


موضوعات مرتبط: پزشكى، خاطره
[ جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۹۰ ] [ 11:53 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.