خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی


امروز نيک‌انديشی، فردا نيک‌فرجامی


چند روز پیش برای اولين بار در زندگيم و در مدت نيم‌قرنی که از خدا عمر گرفتم، اتفاقی افتاد که دلم برای خودم سوخت. آنچنان حالی به من دست داد که حتی قدرت گريه‌کردن هم نداشتم. نمی‌دانم تحملم کم شده يا قصه چيز ديگری است. درهرصورت، تا بخواهم مغزم را جمع کنم و به حالت عادی برگردم، يه مدتی تا توانستم، اراجيف بافتم و حرف‌های بدون فکر و منطق زدم. مثلا اينکه چرا جواب کسی که تمام عمر با صداقت و محبت با مردم برخورد کرده و از خدا خواسته هميشه درستکار باشه، از طرف مردم، دروغ و نيرنگه؟ تا کی می‌شود خود را به حماقت زد و نديد گرفت همه بی‌مهری‌ها را؟

يک لحظه فکر کردم که از راهم خارج شوم و مانند آن‌ها باشم، چون ديگر برایم صبری نمانده. کوچکترين اشتباهی که از من در برابر این مردم بی‌انصاف سر بزند، خيلی زود سزايش را می‌بینم، حالا به هر شکلی. ولی آن کسانی که برای خودشان هر مدلی دلشان می‌خواهد حرف می‌زنند و عمل می‌کنند، هيچ. راحت راحتند! اما، بعد از کمی گذشت زمان و بهترشدن حالم، دیدم همين که پیش وجدانم راحتم، خيلی خوبه. نه کسی رو اذيت کرده‌ام و نه دلخور. کار خوبی که اگر سود برايم ندارد، ضرر هم نداشته. حال خوشی که بعيد می‌دونم، کسی که تو اون وادی‌ها سير می‌کنه، حتی لحظه‌ای درکش کنه. بذار راحت باشه و خيال کنه، بُرد کرده.


به آنکه عقل دادند چه ندادند، به آنکه عقل ندادند چه دادند!



موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، اجتماعی
[ جمعه ۶ دی ۱۳۸۷ ] [ 10:51 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.