|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
به خدا سوگند عقيل را درنهايت بينوايى ديدم، از من خواست تا یک صاع از گندم شما مردم را به او ببخشم، درحالىكه، فرزندانش را از شدت فقر آشفتهموى و گردآلود با چهرهاى نيلين مىديدم. چند بار نزد من آمد و خواهش خود مكرر كرد و من، همچنان، به او گوش مىدادم و او پنداشت كه دينم را به او مىفروشم و شيوه خويش وامىگذارم و از پى هواى او مىروم. پس پاره آهنى را در آتش گداختم و تا مگر عبرت گيرد، به تنش نزدیک كردم. عقيل همانند بيمارى ناله سر داد و بيم آن بود كه از حرارتش بسوزد. گفتم: اى عقيل! نوحهگران در عزايت بگريند، آيا از حرارت آهنى كه انسانى به بازيچه گداخته است مىنالى و مرا از آتشى كه خداوند جبار به خشم خود افروخته بيمى نباشد؟ تو از اين درد مىنالى و من از حرارت آتش ننالم و شگفتتر از اين، آن مردى است كه شبهنگام با ظرفى سربسته نزد من آمد و در آن معجونى بود كه همواره از آن بيزار بودهام. گويى به زهر مارش عجين كرده بودند. گفتم: اين هديه است يا زكات يا صدقه؟ اگر زكات يا صدقه است بر ما خاندان پيامبر حرام است. گفت: نه اين است و نه آن، هديهاى است. گفتم: مادرت در عزايت بگريد، آيا از راه دين خدا به فريب من آمدهاى؟ آيا در خردت نقصانى پديد آمده يا ديوانه شدهاى يا سفيه گشتهاى يا هذيان مىگويى. به خدا سوگند، اگر همه هفت اقليم عالم را و هرچه در زير آسمان است به من دهند تا نافرمانى خدا كنم، آنقدر كه پوست جوى را از مورچهاى بربايم، نپذيرم و اين دنياى شما براى من از برگى، كه ملخى مىخواهد، حقيرتر است. على را با نعمتى كه روى در زوال دارد و لذتى كه پايدار نمىماند چه كار؟ از اينكه خردم به خواب بيخبرى رود يا به زشتى لغزشى مبتلا گردم، به خدا پناه مىبرم و از او يارى مىجويم.
موضوعات مرتبط: مذهبی [ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵ ] [ 10:15 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||