|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
صبح با صداى آبپاشى كه به آب حوض برخورد میكرد، از خواب میپريدم. سرم رو از روی بالش بلند میکردم و از لابهلای نردههای ایوان با چشمانى كه دلشان نمىخواست باز بشوند، میديدم كه با دقت هرچه تمامتر، گلها آبيارى میشوند. بعد نوبت میرسيد به قيچى باغبانى. صداى تقتقش هنوز توی گوشمه كه بوتههاى گل رز را هرس میكرد. آخر سر، چند شاخه از آن رزهاى رنگارنگ چيده میشدند تا هم توى گرماى ظهر تابستان، ديرتر پلاسيده بشوند و هم با زيبایی خاصى كه دارند، فضاى خانه را زيباتر كنند. بعد با سروصدایی كه بهخاطر شستن حياط ايجاد میشد و بازشدن فواره، که به خنکشدن بيشتر هوا كمک كند، تراژدى به اوج خودش میرسيد (آخه دلم میخواست صبحها بيشتر بخوابم!). ديگه كاملا خواب از سرم میپريد و بهجاى غلتيدن توی رختخواب، ترجيح میدادم بلند بشم.
روز جديد شروع شده بود و با خودش اتفاقات جورواجور را بههمراه مىآورد. وقتى براى خوردن صبحانه سر سفره میرفتم، بوى گلهاى یاس رازقى كنار نان تازه، كه عطر دلنشينى را توی هوا پخش میكرد، باعث میشد تا سرحال بيام، كلافگی يادم بره و كمى آرام بشوم. يادش بهخير. خدايا! اگه میدونستم اين كلافهشدنهاى به قول خودم تراژدى!، روزى روزگارى تبديل به حسرت میشوند، اتفاقاتى كه ديگه تجربه كردنشون غيرممكن و محاله، اينقدر ناراحت نمیشدم و برعكس، از آنها استقبال هم میكردم. شايد فكر كنيد كه من از آن دسته آدمهایی هستم كه توی گذشته زندگى میكنند. اما نه، فرصتهاى خوب را در زمان حال ازدستدادن، دلتنگىهاى عجيبى را در زمان آينده پديد میآورد. دلم براى خيلى چيزها تنگ شده، ولى افسوس!!!
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۰ ] [ 11:16 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||