|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
با سروصداى قمرىها، كه لب پنجره نشسته و بیخيال از هر دغدغهاى، آواز سر داده بودند، از خواب بيدار شدم. خورشيد نورافشانى میكرد، گنجشکها لابهلاى درخت اقاقيا به جستوخيز مشغول بودند و ... . خلاصه، همهوهمه تلاش میكردند كه براى من پيامآور شروع يک روز خوب باشند، ولى من برعكس آنها حال خوشى نداشتم و اصلا دلم نمىخواست از جايم بلند شوم. حقيقتش كلافه بودم. آخه روز قبل، ايميلى دريافت كردم شامل نوشتهای از اِرما بومبک: اگر میتوانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم، چنين میكردم و چنان. كاش میديدمش و بهش میگفتم اگر هزار بار ديگه هم به دنيا بياى همين قصه تكرار ميشه. اصلا خود خدا گفتهاند: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ ﴿البلد: ٤﴾ ما انسان را بهحقیقت در رنج و مشقت آفریدیم (و به بلا و محنتش آزمودیم).
وقتى ما را در رنج خلق كردند پس هر اندازه تلاش كنيم از رنج و دردى كه دورتادور ما را احاطه كرده نمیتوانيم رها شويم. اگر بخواهى طور ديگرى رفتار كنى كه به شيرينشدن زندگيت كمک كند، میتوانى. ولى همان رنجها و سختیها زودتر از آنكه خودت متوجه شوى تو را به طرف سرنوشتى كه دوستش ندارى میكشند و باز با ناراحتى میگوئى اگر دوباره به دنيا بيايم ... خدايا! میدانى كه چقدر دوستت دارم ولى به من بگو اگر با خودت اينچنين میشد چه میكردى؟ میدانستى همين يک بار است كه به دنيا مىآئى، روزگارت را چگونه میگذراندى كه پشيمان نشوى؟ به من بگو، تا سرانجام كار تو خشنود باشى و من رستگار.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:33 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||