خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

یه روز دور هم جمع بودیم و از هر دری گفتگو می‌کردیم. یه مرتبه مامان گفت بچه‌ها بیایید حالا که همه‌تون هستید یه قرآن بخونید به روح باباتون برسه. پیشنهادش هم سوره الرّحمن بود. گفت خیلی از این سوره خوشش می‌اومد. بعد از اون روز، تصمیم گرفتم حفظش کنم. واقعه رو بلد بودم. سوره یس رو هم شنیده بودم خوندنش برای اموات، خیلی توصیه میشه. شکر خدا موفق شدم و حالا هروقت فرصت کنم، می‌خونم و هدیه به روحشون می‌فرستم. این‌جوری هم دلم قرصه که یه کاری براشون کرده‌ام، هم اینکه هر جایی باشم؛ در حال کار، خرید، پارک، ...، بدون نیاز به کتاب، اون‌ها رو از حفظ می‌خونم. متاسفانه من خیلی دیر پدرم رو شناختم. اون شناختی که به‌راحتی بتونم باهاش تعامل کنم. خوش به حال کسانی که خیلی زود بتونند به این درک برسند. چون با از دست دادن والدین، دیگه هیچ کاری نمیشه کرد. فقط حسرت می‌مونه که به نظرم بدترین اتفاقیه که می‌تونه برای کسی بیفته. حسرت در دنیا، بابت کاری نکرده، و نمی‌دونم شاید هم در آخرت. خیلی مسأله سختیه، مطمئنم که هیچ چیزی به پاش نمی‌رسه. حس نابودکننده‌ایه. حسرت، به‌خاطر از دست دادن فرصت‌هایی که غنیمت شمرده نشوند. نه پدرم رو خوب شناختم و نه سعی کردم یاد بگیرم که چطور میشه با گفتگوی مسالمت‌آمیز، مشکلاتی که برام پیش می‌اومد رو به کمکش به‌خوبی حل کنم و از جلوی پام بردارم، که اگر میشد، بهترین‌ها برام رقم می‌خورد. چون بسیار باهوش بود و می‌تونست یاور بسیار خوبی برام باشه. مردی زحمتکش و قوی بود که برای‌ ما از هیچ کاری مضایقه نمی‌کرد. 

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، خاطره
[ جمعه ۲ تیر ۱۳۹۱ ] [ 10:52 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.