خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی


ديروز روز دفاعیه محمدمهدى بود. شكر خدا بعد از ماه‌ها تلاش و زحمت، توانست نمره عالى از کارش بگیره و شب رو با خيال راحت بخوابه. فوق لیسانس و تالیف کتاب‌هاش رو با افتخار به پايان رسوند. من خدا رو به‌خاطر کمک‌هایی که در تمام طول تحصيلش به او كرده، بى‌نهايت شكر كردم. خيلى سريع گذشت. انگار همين ديروز بود كه اول مهر به دبستان بردمش، آمده بود توی بغلم و مرتبا گریه می‌كرد. دست‌هاى كوچكش رو دورم حلقه كرده بود و هرچه نيرو داشت به‌كارمی‌برد تا من نتوانم از خودم جداش كنم. وقتى معلمش ديد كه من هم كارى براى دوركردن او نمی‌كنم، خودش دست‌به‌كار شد. مهدى را گرفت و به كلاس برد.



آنقدر حالم بد شده بود كه ترجيح دادم همانجا بمانم تا كلاس تمام بشه. بالاخره زنگ به صدا درآمد و بچه‌ها از كلاس بيرون آمدند. وقتى چشم محمدمهدى به من افتاد، خودش رو توی بغلم انداخت و درحالى‌كه چادرم را مى‌كشيد، پشت‌سرهم مى‌گفت: بريم، بريم. آن شب را به‌سختى خوابيد، ولى صبح كه از خواب بيدار شد، ديدم خيلى عادى رفتار می‌کنه و براى رفتن به مدرسه آماده ميشه. انگار پذيرفته بود که چاره‌اى نداره، اين راهى كه شروع كرده بايد تا آخرش بره. پس بهتره باعث اذيت خودش و من نشه! از همون بچگی، زود تجزیه و تحلیل می‌کرد، فقط کافی بود 24 ساعت بهش فرصت بدی به سرعت خودش رو پیدا می‌کرد و با مسائل کنار می‌اومد، تصمیم می‌گرفت و حرکت می‌کرد. آخه یک مهرماهی تمام‌عیاره. کاملا احساساتی و به منطقی بودن در زندگی، شهره.



حالا براى خودش آقایی شده. جدى و كوشا در كار و تحصيل. باگذشت و مهربان در روابط اجتماعى. می‌خواد خودش را براى تحصيلات تكميلى آماده كنه، من هم دعاى خيرم رو بدرقه راهش می‌كنم مهدى جان هميشه موفق و سلامت باشى.



موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، فرهنگی، خاطره
[ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 11:46 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.