خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

گل كاشى

 

باران نور

كه از شبكه دهليز بى‌پايان فرومى‌ريخت

روى ديوار كاشى گلى را مى‌شست

مار سياه ساقه اين گل

در رقص نرم و لطيفى زنده بود

گفتى جوهر سوزان رقص

در گلوى اين مار سيه چكيده بود

گل كاشى زنده بود

در دنيايى رازدار

دنياى به‌ته‌نرسيدنى آبى

هنگام كودكى

در انحناى سقف ايوان‌ها

درون شيشه‌هاى رنگى پنجره‌ها

ميان لک‌هاى ديوارها

هرجا كه چشمانم بیخودانه در پى چيزى ناشناس بود

شبيه اين گل كاشى را ديدم

و هربار رفتم بچينم

 

 

رؤيايم پرپر شد

نگاهم به تاروپود سياه ساقه گل چسبيد

و گرمى رگ‌هايش را حس كرد

همه زندگى‌ام در گلوى گل كاشى چكيده بود

گل كاشى زندگى ديگر داشت

آيا اين گل

كه در خاک همه روياهايم روييده بود

كودک ديرين را مى‌شناخت

و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم

گم شده بودم؟

نگاهم به تاروپود شكننده ساقه چسبيده بود

تنها به ساقه‌اش مى‌شد بياويزد

چگونه مى‌شد چيد

گلی را كه خيالى مى‌پژمراند؟

دست سايه‌ام بالا خيزد

قلب آبى كاشى‌ها تپيد

باران نور ايستاد

رؤيايم پرپر شد

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۲ ] [ 11:47 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.