|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
مرگ است پیک عالم جان كز لطف آيد زكوى حضرت جانانم مرگ است راحت دل رنجورم مرگ است چاره غم هجرانم مرگ است گنج شادى و بنمايد بيرون ز كنج كلبه احزانم من خسته مرگ خضر مبارک پى من تشنه مرگ چشمه حيوانم مهدى الهىقمشهاى
وقتی یکی از نزدیکانمون فوت میکنه، بهخاطر ازدستدادنش خیلی غصهداریم و مدتها ناراحتی میکشیم. ختم، هفت، چله و سال، میگذره ما آروم میشیم. اما، بهخاطر یادآوری خاطرات، توی همون ایام میمونیم و دورازجون، با خود مرده فرقی نداریم. انگار ما هم به همراهش، توی اون گور فرورفتهایم. نه متوجه این هستیم که مراسم ترحیم، تذکره، که باید به خودمون بیایم و تزکیه نفس کنیم، نه میدانیم که این راه سخت برای ما هم هست و باورش نداریم. اما در تشییع جنازه، مرگ هرچه قدرت داره بهکارمیاندازد، تا حقیقت وجود خودش را برایمان به نمایش بگذارد. در لحظهلحظه مراسمی که نظارهگر آنیم، خود را به شکلهای مختلف نمایان میکند. از اولین دری که بسته میشود و متوفی تنها میماند (آمبولانس) تا آخرین درب (آخرین لحد). اما افسوس! آنقدر افکار ما آدمها مشغول به دنیاست که هرچه او تلاش کند، کمتر به نتیجه میرسد.
او میخواهد بگوید که این مجلس توست که به زودی برپا خواهد شد، و مراقب باش. اما، ما در این خیالیم که این نیز جزئی از امورات روزمره است که باید انجام شود و روز را به شب برسانیم؛ بدون توجه به درسهای عبرتی که از این قبیل مراسم بايد آموخت تا در کردار و گفتاری نیکو در زندگیمان به کار رود. علاوهبرآن، خاک، عجب قدرتی در فراموشی دارد. بلافاصله پس از دفن شخص مرحومشده، آنچنان آرام میشویم که فراموش میکنیم تا لحظهای پیش، بهخاطر واقعه ازدسترفتن عزیزمان تا چه اندازه بیتاب بودیم. مهمترین موضوعی که فراموش میکنیم اینست که توجه داریم که یک سال گذشته و آن عزیز در کنار ما نیست، اما حواسمان نیست که ما یک سال به مرگ خودمان نزدیک شدهایم. مثلا شخصی که اکنون فوت کرده، آیا پارسال میدانست که یک سال دیگر از دنیا میرود؟ کاش به خودمان بیاییم و با هر چیزی، منطقی برخورد کنیم. ممکنه فکر کنیم که به مقوله مرگ فکرکردن افسردگی میآورد، ولی نمیدانیم که این هم جزئی از زندگیمان است. با بهدنیاآمدنمان شمارش معکوس شروع میشود. به قول آقای جوادی آملی، ما مرگ را میمیرانیم. افسردگی از مرگ ناشی از افکار پلید ماست نه خودِ مرگ.
من يهجورایی عاشق مرگم. خدا كنه كه اون هم من رو دوست داشته باشه و باهام مهربون باشه.
عاشقی و آنگهانی نام و ننگ او نشاید عشق را ده سنگ سنگ گر ز هر چیزی بلنگی دور شو راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ مرگ اگر مرد است آید پیش من تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ من از او جانی برم بیرنگ و بو او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ جور و ظلم دوست را بر جان بنه ور نخواهی پس صلای جنگ جنگ گر نمیخواهی تراش صیقلش باش چون آیینه پرزنگ زنگ دست را بر چشم خود نه گو به چشم چشم بگشا خیره منگر دنگ دنگ مولوی
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ سه شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۴ ] [ 22:8 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||