خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی


بقا


ده دقيقه سکوت به احترام دوستان و نياکانم

غژوغژ گهواره‌هاى کهنه و جرينگ جرينگ زنگوله‌ها

دوست خوب من

وقتى مادرى بميرد قسمتى از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد

ما بايد مادرانمان را دوست بداريم

وقتى اخم مى کنند و بى دليل وسايل خانه را به هم مى‌ريزند

ما بايد بدويم دستشان را بگيريم

تا مبادا که خداى‌نکرده تب کرده باشند

ما بايد پدرانمان را دوست بداريم

برايشان دمپايى مرغوب بخريم

و وقتى ديديم به نقطه‌اى خيره مانده‌اند برايشان يک استکان چايى بريزيم

پدران، پدران، پدرانمان را

ما بايد دوست بداريم



دل خوش


جا مانده است

چيزى جايى

که هيچ‌گاه ديگر

هيچ چيز

جايش را پر نخواهد کرد

نه موهاى سياه و

نه دندان‌هاى سفيد


ترسم از روزی است که دوست‌داشتن را مانند مسواک زدن کودکان به ما تذکر دهند.



موضوعات مرتبط: ادبی
[ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۸ ] [ 11:51 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.