وقتی مهدی بهم گفت که پذیرش دانشگاه اومده و میخواد بره، برعکس سر محمدعلی که جیغهای وحشتناکی میکشیدم، سکوت مطلق کردم و نمیدونم چرا هیچ حرکتی از خودم نشون ندادم. اما، خدا میدونه درونم چه ولولهای برپا شد. از زمان رفتن محمدعلی، دو ماه مونده بود که پنج سال تموم بشه و من با صبر و خودداری، جوری زندگی میکردم که حتی بچههام متوجه نشوند که چقدر بیقرارم، تا روزگار رو بهشون سخت نکنم. هیچی نگفتم و شروع کردم به انجامدادن کارهایی که مقدمات سفرش بود، بستن چمدانهاش و وسایلی که باید با خودش میبرد.
بالاخره اون روز رسید. از صبح مرتبا اینور و اونور میرفتم و کارهایی که مونده بود رو انجام میدادم. بعد از خوردن ناهار، برای رفتن به فرودگاه آماده شدیم. وقتی چمدانهاش رو گذاشت دم در، اون کوچولو امیدی هم که داشتم به ناامیدی و یأس، تبدیل شد. هیچ حالتی که در طول سفر، باعث دغدغه براش بشه، نشون ندادم و خیلی آروم و طبیعی که انگار یک سفر معمولیه، رفتار کردم. حتی در راه فرودگاه، برعکس سر محمدعلی که سکوت ماشین رو فراگرفته بود، هی حرف زدم و خندیدم.
توی فرودگاه، موقعی که خواست از گیت رد بشه، بغلش کردم، دستم رو دور کمرش حلقه زدم و نمیخواستم ازش جدا بشم. دقیقا کاری که او در هفتسالگی با من کرد. اما، لحظهای به خودم اومدم و رهاش کردم. بهش گفتم تا موقع بلندشدن هواپیما توی فرودگاه مینشینم. همین کار رو کردم. وقتی هواپیما به پرواز دراومد، انگار قلبم کنده شد و با او به آسمون رفت. میتونید حالم رو تصور کنید؟
وقتی اومدیم خونه. دیگه حسی توی بدنم نمونده بود. فقط افتادم روی تخت. صبح که بلند شدم، یه جور عجیبی انگار مغزم پاک شده بود. تندتند شروع کردم به انجامدادن کارها؛ نظافت خونه، درستکردن غذا، برنامهریزی برای روزهای هفته. نمیدونم چرا فکر میکردم بعد از هفت روز برمیگرده. هفته تموم شد و خبری نبود! کمکم به خودم اومدم. توهمی بیش نبود. بعد از رفتن محمدعلی، دلم به محمدمهدی خوش بود و حالا ... . باید با واقعیتم کنار بیام. برای ادامهدادن، مجبورم تلاش کنم و بپذیرم که زندگی در هر لحظه از عمرم، خودش رو به شکلهای جدیدی نشون میده. پس باید ایستادگی و مقاومت کرد، خم به ابرو نیاورد و به جلو رفت تا ببینم آینده چی برام رقم میزنه.
مادرم، خدا پشت و پناهت، دعای خیرم همراهت.
تقدیم به مادرانی که گلهای نازنینِ سفرکرده دارند.
دفاع کارشناسی ارشد محمدمهدی
موضوعات مرتبط:
خاطره