خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

در طول زندگی روی صندلی‌های زیادی می‌نشینیم که هرکدوم حس مخصوص به خودشون رو به ما انتقال می‌دهند. صندلی خونه، آرامش و آسایش؛ صندلی اداره، کار و خستگی؛ صندلی مجلس عروسی، شادی؛ صندلی مهمانی، همنشینی با دوستان؛ صندلی مطب پزشک، دلهره و انتظار؛ صندلی بانک، احتمالا امید به دریافت پول؛ صندلی پارک، تقویت روحیه از گفتگویی گرم با یک دوست صمیمی؛ صندلی مدرسه، شادی و هیجان؛ صندلی جلسه امتحان، اضطراب و بلاتکلیفی؛ صندلی دانشگاه، رسیدن به آینده‌ای روشن؛ صندلی هواپیما و قطار، حس خوشایند سفری شیرین؛ صندلی ریاست، حس عجیبی که فقط صاحبانش تجربه‌اش می‌کنند، ... .

 

 

برای من دو تا صندلی، توی زندگی خیلی حائز اهمیته. اولی، صندلی مدرسه است که فقط عشق رو بهم هدیه داد. اما، دومی صندلی دندانپزشکی، محلی برای ترس و وحشت! تا حالا، هیچکس رو ندیده‌ام که به اندازه من، روی این صندلی دوم نشسته باشه، ولی چرا هنوز عادت نکرده‌ام، نمی‌دونم! توی مطب دندانپزشک، هر دقیقه انتظارش، انگار یک ساعت طول می‌کشه. صدای دستگاه و بوی دارو، حال بدم رو به اوج خودش می‌رسونه. از سردرد و حالت تهوع تا حس فلج‌شدن عمومی بدنم، همه رو یک‌جا تجربه می‌کنم. تنها چیزی که از خدا می‌خوام اینه که ترمیم دندانم زودتر تموم بشه و من عین یه زندانی از مطب فرار کنم و تا جایی‌که نفس دارم بدوم. راست گفته‌اند که ترس، برادر مرگه. من هر بار، از ترس، دقیقا مرگ رو تجربه می‌کنم. حالا دیگه با این‌همه تجربه حس مرگ، جوری شده‌ام که اگر عزرائیل بیاد سراغم هم نمی‌ترسم.

 

 

قدیم‌ها وقتی می‌خواستم بچه‌هام رو ببرم دکتر، این حالت، ده برابر شدت می‌گرفت. برای همین، اگر دکتر می‌گفت: "خانم، دندان‌هاش سه جلسه کار می‌بره"، می‌گفتم: "نمیشه همه رو همین الان درست کنید؟!" خوب که فکر می‌کنم می‌بینم درسته من می‌ترسیدم، اما، شاید اون‌ها خیلی هم ناراحت نمی‌شدند. پس این چه حرفی بود که به دکتر می‌زدم؟! البته که دکتر همیشه لبخندی می‌زد و مداوا رو مطابق با برنامه خودش پیش می‌برد.

اما یک صندلی هست که هیچکس اون رو فراموش نمی‌کنه و از همه مهمتره. زمانی‌که می‌نشینی روش تا زندگی آینده‌ات رو رقم بزنی. یه جورایی می‌خوای شاد باشی اما ترس، دلهره، اضطراب و هیجان، همه‌شون ریز و درشت می‌ریزند سرت و یک استرس شدید رو برات به‌وجود می‌آورند. لحظه‌ای که زندگیت دگرگون میشه و سرنوشتت خوب یا بد رقم می‌خوره، ولی تو بی‌خبر از همه اون‌ها تن به قضا میدی و می‌گذاری زمان برات تصمیم بگیره. با تمام افکار درست و غلطی که توی ذهنت بوده تا به این نقطه برسی، باز نمی‌دونی چی پیش میاد. فقط باید خودت رو دلداری بدی، امیدت به خدا باشه و همه چیز رو بهش بسپری تا انشالله زندگی برات به‌خوبی پیش بره. چراکه فقط اوست که عالم به همه چیز و مسبّب الاسبابه.

 

آدرس اینستاگرام من

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته
[ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۰ ] [ 21:45 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.